سر جام بودم ازاون بالا داشتم مشتاقانه اون شهربازی بزرگ رانگاه می کردم یک هو ازهیجان تکانی خوردم واز آن بالا آرام آرام به پایین آمدم. من تکه خیلی کوچکی ازیک پازل خیلی بزرگ بودم که هنوز نتوانسته بودم آنرا کامل ببینم شهربازی ورودیهای متفاوتی داشت ومن هم چنان باحسرت به آن نگاه می کردم یک لحظه برگشتم ودر جای خالی خودم در صفحه پازل یک نور پررنگ دیدم
بهم گفت: میخوای بازی کنی جواب ندادم. گفت: قوانین بازی را می دانی سرم راتکان دادم.
گفت: یک درهرروشی که برای این بازی در نظر داشتی اول باید منو درنظر بگیری وگرنه نوری که جایت را گرفته کمرنگ می شه وراه برگشت وممکنه گم کنی یابه سختی پیدا کنی دوم پایان این بازی باتونیست وبامنه ومن هروقت که صلاح بدونم این بازی راتموم می کنم سوم این بازی برگشت نداره باز مطمئن هستی جواب دادم بله ووارد شهر بازی بنام زندگی شدم.
نمی دونم چقدر ازراه رااومدم نمی دونم چقدر ترا در نظر داشتم نمی دونم نورم کمرنگ تر شده یانه خیلی چیزهاست که نمی دونم اما دیگه شهر بازی را دوست ندارم بااین حال می دونم من نمی تونم بازی را تموم کنم ومن ازاین بازی خسته ام خسته...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 14:15  توسط آرام
|
من یک نیمکت چوبی ساده ام .
من فقط یک نیمکت چوبی ساده ام .
نه خانواده ای دارم نه دوستی نه همصحبتی.
از وقتی یادم است توی این پارک هستم .
من چیزهای زیادی دیده وشنیده ام .
من کلاغی دیدم که همراه کبوترها
ازدست پیرزن دانه می خورد.
من کودکی رادیدم که برای گل پرپرشده ای
گریه می کرد.
من شنیدم که باد درگوش برگ آواز می خواند .
من مردی رادیدم که اشکهایش را
بالبخند پنهان می کرد .
من حتی تورادیدم وقتی باعجله بسویم می دویدی
اماوقتی یک نفر دیگر روی من نشست
افسوس خوردی وازحرکت ایستادی.
مراببخش که نتوانستم خستگی راازجانت به در کنم
اما باز هم به سراغم بیاوباورکن
که یک نیمکت چوبی ساده
همیشه حرفهایی برای گفتن دارد.
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 19:29  توسط آرام
|
من چیستم ؟
افسانه ای خموش درآغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای ازعشوهء نسیم
خشمی که خفته در پس هردرد خنده ای
رازی نهفته دردل شب های جنگلی...
من چیستم ؟
برجا زکاروان سبکبار آرزو
خاکستری براه
گمکرده مرغ دربدری راه آشیان
اندر شب سیاه...
من چیستم ؟
لبخند پرملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام وبی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ .
"دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 20:29  توسط آرام
|
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تورابرعریانی خویش
بگشاید
هرچندآنچه را معنی جز رنج وپریشانی نباشد
اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن
"دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:45  توسط آرام
|
من ومادر کناردارقالی
همیشه روزوشب مشغول کاریم
درآن تنهااتاق خانه باید
میان باغ قالی گل بکاریم
ولی فرش اتاق ما بجز یک
گلیم کهنه چیزدیگری نیست
همیشه بانخ خوشرنگ باید
ببافم شاخه هارابوته هارا
تمام نقش قالی های ماهست
پرازگلهای رنگارنگ وزیبا
ولی یکروز نقشی میکشم
که شایدبهترازهرنقش باشد
ببافم بادودستم فرشی آنروز
که نقشش خانه ای بی فرش باشد
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 22:1  توسط آرام
|
"...
ما
فاتحان شهرهای رفته بربادیم .
باصدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید ازسینه
راویان قصه های رفته ازیادیم .
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را.
گویی ازشاهی ست بیگانه
یازمیری دودمانش منقرض گشته .
گاهگه بیدارمی خواهیم شد زین خواب جادویی
همچوخواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم :آنک طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار.
لیک بی مرگ است دقیانوس.
وای وای افسوس ".
اخوان ثالث
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 23:53  توسط آرام
|
ستاره ای درقلبم ،ستاره ای دردستم ،
من به دور دستها می اندیشم ،
به آزادی ،آزادی که هرگز ،مفهوم حقیقی خود رااز دست نمی دهد.
به قلبم می اندیشم ودرآن ،آسمانی پرستاره می یابم.
درآسمان قلب من ،ستاره هاهمه خندانند
اما،نه ،نگاه کن
آن ستاره رامی بینی؟
آن که ازدرخشندگی ،به قطره اشکی می ماند ،
گویی هزاران سال،درخود گریسته
آن سان که دیگر ،اکنون
تنها اشکی لرزان ،برچهره این شب تیره است
وبه واسطه آن ،همه ستاره ها به یکباره تاریک شدند
واکنون
درقلب من ،
ستاره ها همه گریانند
ستاره ها همه خاموشند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 19:57  توسط آرام
|
ـجای پای رهرویی پیداست
ـکیست این گم کرده ره وین راه ناپیدا چه می پوید؟
مگراو زین سفر ،زین ره ،چه می جوید؟
ازاین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
ـبه شهری کاندر آغوش سپید مهر
به باران سحرگاهی ،خدایش دست ورو شسته است
به شهری کزهمان لحظهء ازل،بردامن مهتاب عشق
آرام بغنوده است.
کجا؟ای رهنوردراه گم کرده ـبیا برگرد
در این صحرا بجز مرگ وبه جزحرمان کسی راآشنایی نیست
بیا برگرد آخر،ای غریب راه کزاینجاره به جایی نیست.
نمی بینی که آنجا "درپناه تک درختی خشک
زره مانده غریبی ،رهنوردی بینوا، مرده است
ودرچشمان سردش ـ درنگاه گنگ وحیرانش ـ
هزاران غنچهء امید پژمرده ست؟
نمی بینی که از حسرت "کمند صیدبهرامیش افکنده است "
وبادستی که در دست اجل بوده است ـ برآن تک درخت خشک ـ
حدیث سرنوشت هرکه این ره را رود ، کنده است
"که من پیمودم این صحرا ،نه بهرام است ونه گورش "
کجا ای رهنورد راه گم کرده ، بیا برگرد
دراین صحرابجزمرگ وبجز حرمان ،کسی را آشنایی نیست
بیابرگرد آخرای غریب راه
کز اینجا ،ره به جایی نیست.
"دکتر علی شریعتی "
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 13:12  توسط آرام
|
سلام من خیلی عادت ندارم درمورد جامعه نظر بدهم یا مسائل اجتماع را به سخن بنشینم اما قضیه سقوط هواپیما ونکات پیرامون آن باعث شد درموردش نکاتی را بنویسم. شبکه خبررادیدم که درمورد افرادی که دراین شبکه خدمت میکردند وکشته شده بودندباخانواده هایشان صحبت می کردندهمه مدل آدم توی اینهابود تعداد کشته ها طبق منابع حدود۹۴نفرهوایی و ۱۰نفرزمینی اعلام شد .
براساس گفته های برج مراقبت پیام و سایت بازتاب هواپیما بین تهران وقم بوده و خلبان درخواست فرود اضطراری کرده اما برج مراقبت تهران تعلل کرده وگفته هواپیما باید برگرددودر فرودگاه مهرآباد به زمین بنشیند این در حالیست که کارشناسان می گویند ازخصوصیات هواپیمای سی-۱۳۰این است که در هر نقطه ای حتی با نداشتن چرخ می تواندفرود آید .
برج مراقبت پیام آخرین گفته های خلبان را درخواست فرود وبعد یک صلوات ودر آخر صدای یک انفجار گزارش کرده است .
۹۴ نفر هوایی شهید اعلام شدند و۱۰نفر زمینی مرده ...
بجز حدود ۹نفر صداوسیمایی انگاراین هواپیماسرنشین دیگری نداشته وازخلبان وسایرخدمه ومسافرین سخنی به میان نمی آید.
قاضی پرونده معلوم وقرار است علت سقوط هواپیما راپیگیری نماید
نتیجه گیری:
-قوانین شهید ومرده حساب شدن تغییرکرده وبراساس ارتفاع تعیین میگرددوربطی به بحث عرفانی وخدایی قضیه هم نداره...
-دعاکنید وفتی میخواهیدبعداز۱۰۰ساله دیگه خواستیدبمیرید صداوسیمایی باشید وارتفاع راهم فراموش نکنیدشایدمرده شمارا تحویل بگیرند .
-دعاکنید قاضی پرونده مرگ شما ...و...و...و...و...و.......نباشد ومقصرازدست رفتن جواهری مثل شما به کیفرش برسد
درپایان ازشماخواننده گرامی خواهشمندم برای شادی روح جان باختگان واعطای صبربه بازماندگان دعا کنید
این اتفاق واقعا" تاسف انگیز بود.
روحشان شادویادشان گرامی باد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 14:52  توسط آرام
|
ومن تصویراورادرعمق فروبسته وپاک خویشتنم
درقابی ازخودخودم
ازعزیزترین وخوبترین تکه های جانم
گرفته بودم وبیادگار آن ایام نگاهش می داشتم
وچون ازیافتنش نومیدبودم
نگاهم راازعکسش برنمی گرفتم
وچون ازیافتنش نومید بودم
گوشم رابه صدای هیچ پایی نمی بستم
وچون ازیافتنش نومید بودم
انتظارنمی کشیدم
چشم براه نبودم
باور نمی کردم
تردید نمی کردم
چه یقین داشتم که اورانخواهم یافت
ویقین داشتم که اونخواهد آمد
ومن وفای اوراعهد بسته بودم
وباهیچ فریبی برآن نمی شدم که آنرابشکنم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:53  توسط آرام
|
پسربچه ای وارد یک بستنی فروشی شد وپشت میزی نشست .
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.
پسربچه پرسید:"یک بستنی میوه ای چنداست؟"
پیشخدمت پاسخ داد:"۵۰سنت". پسربچه دستش رادر جیبش بردو
شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:"یک بستنی ساده چنداست؟"
درهمین حال تعدادی ازمشتریان درانتظارمیزخالی بودند.
پیشخدمت باعصبانیت پاسخ داد:"۳۵سنت".
پسر دوباره سکه هایش راشمردوگفت:"لطفا یک بستنی ساده".
پیشخدمت بستنی را آوردوبه دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس ازخوردن
بستنی پول رابه صندوق پرداخت ورفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت ازآنچه دید شوکه شد.
آنجا درکنارظرف خالی بستنی ۲سکه۵سنتی و۵سکه۱سنتی
گذاشته شده بود
ـ برای انعام پیشخدمت.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:11  توسط آرام
|
سیاهی ازدرون کاهدود پشت دریاها
برآمد بانگاهی حیله گر بااشکی آویزان
بدنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه
بگستردند برصحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت :
ـ"اینک من بهین فرزند دریاها
شماراای گروه تشنگان سیراب خواهم کرد .
چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران
پس از باران جهانرا غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هردرختی میوه اش رادرپناه من
زخورشیدی که دایم می مکد خون وطراوت را
نبینم.. وای ! ..این شاخک چه بیجانست وپژمرده ...."
سیاهی باچنین افسون مسلط گشت برصحرا.
زبردستی که دایم میمکد خون وطراوت را
نهان درپشت این ابر دروغین بود ومی خندید.
مه ازقعر محاقش پوزخندی زدبراین تزویر
نگه میکرد غارتیره با خمیازهء جاوید.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
ـ"دیگراین
همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد"
ولی پیر دروگر گفت بالبخندی افسرده :
ـ"فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمی بارد."
"اخوان ثالث"
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:29  توسط آرام
|
وبهترین فرشته هاهمین شیطان بودمردومردانه ایستادو
گفت "نه سجده نمی کنم توراسجده میکنم اما
این موجود ضعیف ونکبتی راکه برای شکم چرانیش
خداوبهشت وپرستش وعظمت و بزرگواری وآخرت
و حق شناسی ومحبت وهمه چیز وهمه کس
را فراموش میکند
برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم
گوسفند وار پوزه اش را به زمین فرو میبرد
وچشمش رابر آسمان وبر تو می بندد سجده نمیکنم....
نمی بینی اینها چه می کنند ؟
زمین را وزمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟
مسیح ویحیی و زکریاو علی را
بیرحمانه ودد منشانه می کشند
تنها به علت آنکه "می توانند "
نه تنها به علت آنکه
"شخصیت بزرگ وروح بلند انسان پرشکوه "
تحملش برای اشخاص حقیر و ارواح زبون
وآدمکهای خوار وذلیل شکنجه آور است .
"دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 16:19  توسط آرام
|
یک دشت سرسبز یک رودپرآب
یک سد محکم داشتیم توسیلاب
ماازخوشیهادلهامون آزرد
سد رو شکستیم
دنیا روآب برد
حالاازاون درودشت چیزی نمونده باقی
انگارازاین میخونه صدساله رفته ساقی
حالاغم ماقد یه دریاست
جائی که بایددل به دریا زد همین جاست
نه کاراینهاست نه کاراونهاست
ازاین واون نیست
ازماست که بر ماست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 11:31  توسط آرام
|

...همیشه مصلحت روپوش دروغین زیبایی بوده است
تادشمنان "حقیقت" حقیقت رادر درونش مدفون کنند
وهمیشه مصلحت تیغ شرعی بوده است
تاحقیقت را رو به قبله ذبح کنند
که مصلحت همیشه مونتاژ دین ودنیا بوده است
و"تشیع مصلحت" نابودکننده"تشیع حقیقت" است
چنانکه درتاریخ اسلام "اسلام حقیقت"
قربانی "اسلام مصلحت"شد
ومن که تمام عمر شاهد قربانی شدن وپایمال شدن
حقیقت ها بوسیله انسانهای مصلحت پرست بوده ام
اعتقاد یافته ام
که هیچ چیز غیراز این خود حقیقت مصلحت نیست
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 20:49  توسط آرام
|
توومن
دورازقافله ای که مارابه سوی خدا پیش میبرد
به جایی نمی رسیم.
ازاینهاگذشته
ماکه درکنج کوچک هر نشانه
به تجلی زیبایی ناب می رسیم
"درگلی ساده به آیین بهار
ودرنگاه کودکی شیرخواربه آرمان بشر پی میبریم
چراازدستمایه های نزدیک
برای رسیدن به دورپرهیزمی کنیم ؟"
ماکه نمی توانیم درمقابل زندگی بایستیم وبگوییم:
"یاهمه یاهیچ "
زیرامی دانیم که اراده وارزش های پایورحیات
محیط براداره ماست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:17  توسط آرام
|
"اگرخدامراپرنده آفریده بود چه قدرسهم من از آسمان زیادبود!
چه قدرازهرآنچه تیره وزمینی است دورمی شدم"
پسرسکوت کردودخترک جواب داد:
"چرابه چشم توزمین که آشیانه پرنده هاست تیره است ؟!
زمین قشنگ ودیدنی ست
وآب ودانه پرندگان به دست اوست
چرابه جای آسمان به دیدن زمین نمی روی؟
چراچنان پرنده ها به شوق شاخه های تازه نغمه سرنمی کنی؟!"
پسربه اونگاه کردودخترک به شکوه گفت :
"توازشباهت غریب قله هاوموج ها تفاوت سرود رود ونغمه پرندگان
توازشکوه شهرهای باستانی جهان چه دیده یاشنیده ای؟"
پسردهان گشودودخترک ادامه داد:
" قبول می کنم که گاه لازم است مثل یک پرنده درسکوت آسمان آبی خدا رهاشویم
عاقبت ولی مثل آن پرنده بازهم
باید ازبلند آسمان جدا شویم
روبه سوی سفره زمین کنیم کنیم
فکر هم صدا وهم نشین کنیم"
حرفهای دخترک که گفته شد
درسرپسر
فکرهای تازه ای برای زندگی
شکفته شد!
"جواد محقق"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 17:8  توسط آرام
|
یک اتفاق ـ آن هم ازنوع ساده اش ـ
مراباچشمهایت آشناکرد
انگاردیگراتفاقها مواظب هستند
دیگرنمی افتند
تادوباره چشم هایت راببینم !
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 21:11  توسط آرام
|
ریشه تودرزمین است
ریشه من درباد
بیاباهم دوست شویم
هرچه باداباد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 20:47  توسط آرام
|
-خداازآدم هائی که ضعف وزبونی خودرامیخواهندباخداپرستی جبران کنند
بیزاراست
...ازآنهائیکه یک تخته شان کم است وجای خالی آنرا با مذهب پر میکنند
نفرت دارد میدانم
ـخدادوستدارآشنااست
عارف عاشق میخواهدنه مشتری بهشت.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 21:50  توسط آرام
|